هیاهوی بسیار برای چی؟

۱- «تنفر» را دوست ندارم، اما از قضاوت‌های یک‌جانبه و حق به‌جانب متنفرم. تا حد مرگ. و از پنهان شدن پشت شعارهای احساساتی و به‌ظاهر زیبا و به‌ظاهر معصومانه، که هم ریشه‌ی دورویی‌ست و هم ثمره‌ی آن. از این دو روییِ نهادینه شده متنفرم. منظورم «دروغ» نیست. دروغ را همه در مواردی گفته‌ایم و می‌گوییم. گاهی از سرِ شرم، یا ترس، یا نگرانی از کج‌فهمی، یا به‌مصلحت، یا به‌عادت، یا از پستی و رذالت؛ اما در هر حال، منظورم دروغ نیست؛ دورویی‌ست. متنفرم. تا حد مرگ.

۲ - عتیق رحیمی، نویسنده و فیلمساز افغان ساکن فرانسه، داستان‌هاش را به زبان مادری‌اش که «فارسی دری» باشد، نوشته است. به‌باورِ من، داستان‌های عتیق رحیمی در وجهِ ارزش ادبی آثاری متوسط به‌شمار می‌آیند. اما در بحبوحه‌ی درگیری‌های افغانستان و حملات نظامی آمریکا و غرب به نیروهای طالبان و القاعده در اوایل دهه‌ی گذشته و مطرح شدنِ هر روزه‌ی نام «قندهار» و «کابل» و «طالبان» و .. در رسانه‌های غرب، توجهی کم‌سابقه به او (به عنوان یک نویسنده‌ی جوان و کم ‌نام و نشانِ خاورمیانه‌ای) و نخستین داستانش (خاکستر و خاک) شد، و نشر آن به چند زبان اروپایی و ایجاد زمینه‌ی مناسب برای ساختن فیلمی بر اساس آن، موقعیت و شهرت قابل توجهی برای او پدید آورد. هیچ شناخت نزدیکی از او ندارم و هیچ قضاوت قطعی‌ای در باره‌ی او نمی‌توانم داشته باشم. تنها یک بار ساعاتی را با او گذرانده‌ام و رفتار و گفتارش چندان به دلم ننشسته است. دو رمانی که از او خوانده‌ام، ساختاری نه‌چندان نو و محکم دارند، و به نمونه‌هایی رمانتیک و دست چندم از داستان‌های قدیمیِ دولت‌آبادی شبیهند. این داوری‌ام البته صرفن متکی به همان دو اثر است نه تمامِ آثارِ او. به باور من، ادبیاتِ داستانیِ فارسی، در شاخه‌های متعددِ این زبان، نام‌ها و آثاری با ارزش ادبی و زبانیِ بسیار جاافتاده‌تر و نوتر دارد که در جهان و غرب به آن‌ها توجهی در خور نشده است، و بر آن مبنا، عتیق رحیمی، آن موقعیت و شهرت را نه مدیون قلم و زبان و روایت‌هایی کم‌نظیر، بلکه مدیون موقعیت تاریخی- جغرافیایی- سیاسی کشورش در یک مقطع زمانی خاص است. به‌باور من، او نویسنده‌ای‌ست متوسط با شهرت و موقعیتی بسیار فراتر از ارزش ادبی آثارش، و این، ترکیب بسیار مناسبی‌ست برای همان «حق به‌جانبی» و «شعارهای زیبا و معصومانه» و گهگاه، دامن زدن به هیاهوهایی برای چیزی جز آنچه هست یا ارزش دارد.

۳- اخیرن مهدی غبرایی، مترجم ایرانی، به‌پیشنهاد یا درخواست ناشری در ایران،‌ دو کتاب عتیق رحیمی را از متن ترجمه‌ی انگلیسی آنها، به فارسی واگردانده است تا منتشر شود. توضیح، این است که زبان اصلی کتاب‌ها نه «فارسی» امروزی ایران، بلکه «فارسی دری» است و برای خواننده‌ی ایرانی، به‌ویژه نسل امروز ایران، چندان قابل درک یا جذاب نیست. حالا عتیق رحیمی و ناشر اولیه‌ی آثارش به فارسی دری، نشر خاوران در فرانسه، به این اقدام اعتراض دارند. دوستانی هم - ایرانی یا افغان- مدام خبر آن اعتراض و انتقادها را بازنشر می‌کنند و هیاهویی بر سر آن راه افتاده است. اعتراض عتیق رحیمی و ناشرش به نشر ِ بی‌مجوز (و به‌تبعِ آن، احتمالن نپرداختنِ حق تالیف) طبیعی و منطقی‌ست؛ حق آنان است و قابل درک. چیزی که برای من قابل درک نیست، پنهان شدن پشت شعارهای معصومانه و زیبا و فریبنده‌ای‌ست مانند: «زبان مادری همه‌ی ما فارسی‌ست و به آن افتخار می‌کنیم» و «ترجمه‌ی دوباره‌ی یک اثر فارسی به فارسی کار درستی نیست» و «نباید زبان فارسی و دری را در مقابل هم قرار دهیم» و «این کار اهانتى است نه‌تنها در برابر زبان فارسى، بلكه در برابر نويسندگى، كار ترجمانى و پيشه‌ى بس حساس نشراتىِ فرهنگ دو سرزمين هم‌زبان و هم‌ريشه» و امثالِ آن. چه اشکالی دارد رک و راست و ساده بگویند حق مولف را باید رعایت کنید، اجازه بگیرید و حق تالیفش را هم بپردازید؟ اشکالش اینجاست که در چنین صورتی، هیاهویی به‌راه نمی‌افتد و کسی احساساتی نمی‌شود و رگ «زبان مادری»‌اش نمی‌جنبد و …، نتیجه‌ای، و طبعن اشتهار و اعتباری هم حاصل نمی‌شود.

۴ - زنده‌یاد محمود اعتمادزاده (م. به آذین) نویسنده و مترجم آثار رومن رولان و شولوخف و …، در سال ۵۸ با یک هیات فرهنگی به سفری چند روزه برای بازدید از افغانستان رفته بود و گزارشی هم از آن سفر منتشر کرد که من هم همان روزها خواندمش و در ذهنم ماند. در بخشی از آن گزارش اشاره‌ای هم به یک ماجرای جالب کرده بود، بدین‌قرار: (نقل به‌مضمون از حافظه) «در کابل از کوچه‌ای در محله‌ای قدیمی و خاکی می‌گذشتیم و چند کودک هم در آن کوچه بودند، از جمله پسربچه‌ی شش هفت ساله و خواهر ده یازده‌ ساله‌اش با سر و وضع فقیرانه. با دیدن ما، پسربچه نزدیک دوید و دستش را دراز کرد. خواهرش برآشفت و او را کنار کشید و به‌اعتراض گفت: «شرم نداری از بیگانه دریوزه می‌کنی؟» و من از شنیدنِ آن زبانِ فاخر از دهانِ دختربچه‌ای خاک‌آلود با لباس‌های ژنده، و به‌احتمال زیاد بی‌سواد، شگفت‌زده شدم. ساعاتی بعد در هتل، تازه به‌خود آمدم و یادم آمد که آن دختربچه داشت به زبان عادی و هر روزه‌ی خود (فارسیِ دری) حرف می‌زد؛ زبانی که با تمام سادگی و روزمره‌گی‌اش برای او و برادرش، برای منِ ایرانیِ این قرن، ناآشنا و «فاخر» و «ادیبانه» می‌نمود.» حالا حکایت «فارسی» در آثار عتیق رحیمی هم همین است. فرض کنیم خواننده‌ی امروز ایرانی بخواهد با خودش کلنجار برود که بالاخره فلان کاراکتر ژنده‌پوش و زجر کشیده و شکنجه شده و روستایی در داستان، چرا دارد اینقدر «فاخر» حرف می‌زند؟ ادیب است یا آدمی با سواد معمولی؟ نگران وحشت‌‌ها و بدبختی‌هاش است یا زبان »فاخر»ش؟ اصلن چرا راه دور برویم؛ کافیست به اسم و عنوان رمان دوم عتیق رحیمی نگاهی بیندازیم: «هزار خانه‌ی خواب و اختناق». هر نویسنده‌ای عنوان اثرش را با این امید انتخاب می‌کند که برای خواننده جذاب باشد. این عنوان نه تنها برای من (و بسیاری دیگر، از جمله رضا براهنی) جذاب نبود، که ثقیل و پس زننده هم بود. مهدی غبرایی عنوان کتاب را از انگلیسی «هزارتوی خواب و هراس» ترجمه کرده است، که روان و قابل درک است. عتیق رحیمی معترض است و می‌گوید «هزار خانه» را نخستین بار ناصر خسرو بلخی به‌کار برده و در فارسی دری همان «هزار تو» معنا دارد، و «اين سخن درست نيست كه بگوييم‌ چون‌ ترجمان (مترجم) انگليسى كلمه‌ی «اختناق» را به "fear" ترجمه كرده، ما هم آن را بايد تغيير دهيم. چرا ما ‌زيبايى و ژرفناى زبان خود را جهانى نسازيم‌؟!» البته «اختناق» هم فارسی نیست و عربی‌ست، و معلوم نیست انتخابِ آن چه کمکی به جهانی شدنِ زیبای و ژفای زبان فارسی خواهد کرد. می‌بینیم که در ترجمه‌ی انگلیسی هم آن واژه (اختناق) «جهانی» نشده است. دلیلی هم نیست که چون عتیق رحیمی و خوانندگان آشنا به فارسی دری «هزار خانه» را «هزار تو» می‌فهمند، خواننده‌ی فارسی زبانِ امروز ایران هم همان درک و حس را داشته باشد؛ کما این‌که من ندارم، و اولین بار است که پس از سال‌ها که از انتشار آن کتاب می‌گذرد، متوجه این وجه معناییِ آن می‌شوم. اما مسئله این نیست. به باور من اصل ماجرا، برای سه طرفِ این ماجراِ، این‌ها باید/می‌تواند باشد:

- برای خواننده و مخاطب امروز ایرانی، اصل ماجرا این است که کدام عنوان و کدام متن را بهتر می‌فهمد و بیشتر به‌ دلش می‌نشیند. به باقی‌اش کاری ندارد و نخواهد داشت؛ مگر زمانی که حقوق مولف و قانونیت و اخلاقیت- از جمله در این زمینه- برای او نیز ارزش یافته باشد.

- برای نویسنده‌ی کتاب، اصل ماجرا باید/می‌تواند این باشد که چرا حق او را برای دریافت مجوز و پرداخت حق تالیف نادیده گرفته‌اند. باقی، شعار است و آدرس عوضی و احساسی دادن و هیاهوی بسیار.

- برای مترجم و ناشر، من هم با حسین نوش‌آذر موافقم که- به احتمال زیاد و تا درصد بالایی- مسئله‌ی اصلی بیشتر استفاده از موقعیت و شهرت نویسنده بوده و کسب درآمد، و فکر نمی‌کنم توجه به نیاز خوانندگانِ فارسی زبانِ امروزِ ایران جای مهمی در تصمیم‌ و اقدام‌شان به ترجمه‌ی آن آثار داشته بوده باشد. و با بهمن امینی، مدیر نشر خاوران نیز موافقم که به‌گفته‌ی او «فهمیده نشدن مفاهیم فارسی دری در ایران می‌تواند به‌سادگی بهانه‌ای باشد برای کسب درآمد.» این (تلاش برای کسب درآمد) البته به‌خودیِ خود اشکالی ندارد و طبیعی‌ست. ناشری و مترجمی شغل است و کسبِ درآمد در هر شغلی لازم و مجاز. اشکال، نادیده گرفتنِ حقوق مولف و ناشر اولیه است؛ و به عنوانِ رفتاری نادرست و ناروا، شایسته‌ی انتقاد و اعتراض. ولی در کشوری که حق مولف چه از نظر قانونی و چه از نظر فرهنگ و اخلاق اجتماعی در هیچ زمینه‌ای به‌رسمیت شناخته نمی‌شود، این مورد نه اولی‌ست و نه آخری و نه مهم‌ترین و نه عجیب‌ترین؛ و پس، زمینه‌‌ای جدی‌ برای هیاهوهای احساسی و شعاری ندارد. انتقاد و اعتراض رواست و لازم، اما به «اصل» مطلب و معضل اصلی.

دست آخر، فکر می‌کنم دلیلِ اصلیِ برخورد احساسی و شعاریِ نویسنده هم همین نکته‌ی آخر باشد؛ همین که نویسنده می‌داند که اعتراض و انتقادش به اصل ماجرا (نادیده گرفته شدنِ حقوق مولف) نه از نظر قانونی به جایی می‌رسد، نه از نظر فرهنگ و اخلاق اجتماعی. در نتیجه، باید با شعار‌های احساسی «زبان مادری» و زبان همه‌مان یکی‌ست» و «فارسی» و امثال آن به میدان آمد؛ هر چند چنین برخوردی راه را برای داوری‌های یک‌جانبه و هیاهوهای بسیار اما بی‌نتیجه باز بگذارد.

حرف‌ها و فکرهایی در پیوند با «داستان» و «عکس» ۲

چند روز پیش در بخش یکم این یادداشت به «همذاتدپنداری مرکب/ معکوس» در داستان نوشتن اشاره کردم. حالا، نمونه‌ای دیگر. 

شرکت آلمانی معتبر و معروف «لایکا»، تولید کننده‌ی یکی از مشهورترین و پرسابقه‌ترین «برند»های دوربین‌ها و لنزهای عکاسی، به مناسبت صدمین سال تاسیس یک فیلم کوتاه تبلیغاتی تهیه و منتشر کرده است. در این فیلم، سی و پنج تا از شاخص‌ترین عکس‌های قرن (در دامنه‌ی عکس‌های خبری، مستند، خیابان و مشاهیر) «بازآفرینی» شده و در ترکیب روان و زیبایی از عکس و فیلم، کوشیده شده تا تاثیر ابداعات «لایکا» بر هنر/ صنعت عکاسی به رخ کشیده شود. نکته‌ای که در این میان جلب توجه می‌کند، ماهیت و کیفیت آن «بازآفرینی»هاست. پیوند (لینک) آن فیلم را در زیر این یادداشت می‌گذارم و نیز دو عکس به عنوان نمونه. یافتن نمونه‌های دیگر در اینترنت برای دوستانی که علاقه و تمایل داشته باشند دشوار نخواهد بود. البته این نخستین بار نیست که چنان عکس‌هایی «بازآفرینی» می‌شود. همین چند هفته پیش مجموعه‌ای از بازآفرینی‌های مشابهی منتشر شد که در آن، بازیگر و کارگردان صاحب‌نام سینما، جان مالکویچ، با شراکت در پروژه‌‌ای توسط یکی از هنرمندان و عکاسان حرفه‌ای، به جای سوژه‌های اصلی برخی از عکس‌های جاودانی قرن نقش‌آفرینی کرده است. و حالا هم «لایکا»، که از توانایی تکنیکی و مالی‌اش گذشته، مطمئنن دست به کاری نمی‌زند و انتخابی نمی‌کند که اعتبار بی‌بدیل تکنولوژیک/هنری آن شرکت را خدشه‌دار کند. با این همه، و با تمام ظرافت و زیبایی، عکس‌های بازآفرینی شده انگار دنیاها با عکس‌های اصلی تفاوت دارند. با تمام شباهت‌های دقیق و هنرمندانه در بازسازی فضا و زاویه‌ها و نور و رنگ و …، نقش‌آفرینان ِ عکس‌ها قادر نشده‌اند آن لحظه، آن زندگی و نفس، آن جان مواج عکس‌های اصلی را باز آفرینند. البته تلاش جان مالکویچ (گرچه آن‌ها هم به آن «حضور و زندگی» در عکس‌های اصل نمی‌رسند) نتیجه‌ی بسیار بهتری ارائه داده و عکس‌های بسیار غنی‌تر/ زنده‌تری پدید آورده. یک نگاه و قیاس ساده به مجموعه‌ی «لایکا» و مجموعه‌ی «جان مالکویچ»، تفاوت بنیادی‌ای در این دو مجموعه را نشان می‌دهد. آن تفاوت، به نظر می‌رسد بیشتر در چیزی باشد ک مالکویچ توانسته در حس چشم‌ها و نگاه و اندام شخصیت‌ها بیابد و- چه بسا با بهره‌گیری از هنر حس‌یابی و حس‌آمیزی ِ خود به عنوان بازیگری تردست- به آن «حس»ها نزدیک شود و آن‌ها را دوباره «زندگی کند». 
مشکل اغلب داستان‌های کم‌خون و نحیف و تکراری هم - در بهترین حالت- همین مشکل «لایکا» است. این داستان‌ها، بی‌توجه به «حقیقت»ی درونی/ درون‌مایه‌ای، می‌خواهند «واقعیت»ی را «بازآفرینی» کنند. با تمام حسابگری‌ها و دقت‌ها، فضا را می‌سازند، عناصر را کنار هم می‌چینند، زاویه‌ها و لحن و صدا و رنگ و ماجرا و … را، و «شخصیت»ی را هم می‌نشانند در آن میان، اما چیزی هنوز نیست. چیزی گم است که نه پدید آورنده‌ی داستان به آن دست یافته است، نه مخاطب دست خواهد یافت. مخاطب این عکس‌های بازآفرینی شده، در بهترین حالت، از «دقت و تکنیک» لذت خواهد برد و به «تولید کننده»اش دست مریزاد خواهد گفت. اما به هیچ وجه، به هیچ وجه، به آن تاثیر و حس اصیل عکس‌های اصلی دست نخواهد یافت. زیرا این «عناصر»، هر قدر هم درست و دقیق کنار هم چیده شده باشند، نتوانسته‌اند جان بگیرند. زیرا پدید‌آورنده به آن «جان» نیندیشیده و دست نیافته. آن «همذاتپنداری مرکب معکوس» در او پا نگرفته و ظاهر نشده و پس، عمل نکرده. پدید آورنده، با درونمایه‌ی روایت خود زندگی نکرده، بلکه بیشتر به تکنیک‌ها و عنصرها و چیدمان‌شان، یا در نهایت، به «پیام» خود اندیشیده. آن‌چه پدید آورده، آن «داستان» زنده را روایت نمی‌کند؛ تکنیک را به رخ می‌کشد و پیام راحقنه می‌کند. عکس‌های زیبا و بی‌ایراد (فنی) در جهان عکاسی کم نیست. ولی«لایکا» و مالکویچ و دیگر بازآفرینندگان بیهوده این عکس‌ها را انتخاب نکرده‌اند؛ این عکس‌ها هم بیهوده ماندگار نشده‌اند. هر یک از آن‌ها «روایت»ی یگانه و ژرف و چندسویه دارد و هیچ یک از آن‌ها تنها «زیبا» یا کاملن «بی‌ایراد» نیست. اما زنده است. و می‌توان گفت که اکثریت آ‌ن‌ها بی‌زمینه‌سازی استودیویی، با نور طبیعی، از زاویه‌هایی نه صددرصد سنجیده، و در لحظه‌های «ناساخته» حس و جان ژرف و چندسویه اما گذرای «سوژه/ شخصیت»های خود را در لحظه ثبت کرده‌اند. برای این چنین ثبت کردنی، می‌بایست نخست آن را دیده باشند و حس کرده باشند و دریافته باشند و در «همذاتپنداری‌ای مرکب/ معکوس» یا خود را در او، یا او را به‌تمامی یافته/ دریافته باشند. جز این، باقی تنها - و در بهترین و بی‌نقص‌ترین حالت- «بازآفرینی» خواهد بود. و داستان، «بازآفرینی واقعیت» نیست. بازآفرینی تخیل هم نیست. آفرینش است. چنین آفرینشی، مثل بازی بر صحنه، جز با یافتن شخصیت و حس‌های او «ترکیب» حس‌ها رخ نخواهد داد. جاندارترین و ماندگارترین «نقش»های نمایش‌ها و فیلم‌ها، حتا اگر بر اساس شخصیت‌های واقعی تاریخ هم باشند، باز «یگانه»اند. «زندگی» آن‌ها بر صحنه، خیالی، و پس، «یگانه» است. بهترین بازیگران، آن «نقش»ها را «بازآفرینی» نمی‌کننند؛ بلکه ترکیبی از خود و آن را بر صحنه زنده می‌کنند؛ می‌آفرینند. کار داستان‌نویس هم همین است. «تکنیک‌ها و عناصر و چیدمان» آن عناصر نتوانسته به کار بازیگران و صنعتگران فیلم «لایکا» بیاید، اما به‌ بازیگری چون مالکویچ کمک کرده است تا بتواند آن شخصیت‌ها را بهتر/ پذیرفتنی‌تر/ آشناتر «زنده» کند. بدون آن تکنیک‌ها و عناصر، مالکویچ تنها «مالکویچ»ی بود با آرایش و لباس مبدل. نه آن شخصیت‌ها و نه آن عکس‌ها پدید می‌آمد، نه روایت آن‌ها. از آن سو، فیلم «لایکا» با تمام تکنیک‌ها(ی برتر و دقیق‌ترش) نتوانسته هیچ یک از آن شخصیت‌ها را زنده کند یا روایتی جاندار از آن‌ها را. چهره‌ و اندام زمخت و پیر مالکویچ نه ربط و شباهتی به مرلین مونرو دارد، نه دو دختربچه‌ی دوقلو، اما «مرلین مونرو» و «دختربچه»های مالکویچ با همین اندام زمخت و پیر بسیار زنده‌تر- و پس، شبیه‌تر، پذیرفتنی‌تر- از مدل‌های «شبیه» در فیلم «لایکا» روایت خود را آفریده‌اند و بیان می‌کنند. حالا دوباره آن چند جمله‌ای که در یادداشت اول زمینه‌ی این فکرها و حرف‌ها شد، باز تکرار می‌کنم: «… دست آخر، داستان، مثل هر هنر دیگری، در کنار زبان و ابزارهاش، باید جان بگیرد، و در گونه‌‌ی خاصی از «ترکیب» است که جان می‌گیرد. یک جور ترکیب با خود. در لحظه. یا لحظه به لحظه. یک جور واکاوی و گریز و کشف و اعتراف همراه، همزمان. یک جور همذاتپنداری برعکس. یا نه، مرکّب.»

فکرها و حرف‌هایی در پیوند با داستان و عکس - ۱

دو سه روز پیش در یادداشتی که در همراهی و معرفی/توضیحِ یک مجموعه از عکس‌های خیابان/مردم در این صفحه نوشتم، اشاره‌ی کوتاهی هم به یک دریافت حسی/شخصی در پیوند با عکس و داستان آمده بود. نوشته بودم: «… دست آخر، داستان، مثل هر هنر دیگری، در کنار زبان و ابزارهاش، باید جان بگیرد، و در گونه‌‌ی خاصی از «ترکیب» است که جان می‌گیرد. یک جور ترکیب با خود. در لحظه. یا لحظه به لحظه. یک جور واکاوی و گریز و کشف و اعتراف همراه، همزمان. یک جور همذاتدپنداری برعکس. یا نه، مرکّب.» 

این جمله‌ها را که می‌نوشتم، متوجه شدم که تصویر و دریافتم از «همذاتپنداری» با تعاریف درسنامه‌های رایج و رسمی در حوزه‌ی داستان‌نویسی جور درنمی‌آید. در این جور درسنامه‌ها و «تدریس»ها، «همذاتپنداری» نتیجه‌ی یک «شگرد» در نظر گرفته می‌شود که همواره بر عهده‌ی «خواننده» است و نویسنده باید با تکیه بر ابزارهای شخصیت‌پردازی و موقعیت‌آفرینی بکوشد تا خواننده‌ی فرضی‌ با شخصیت داستانی‌اش «همذاتپنداری کند» و در آن مسیر، فلان حس را نزدیکتر لمس کند یا فلان مفهوم را بهتر دریابد. اما به سویه‌ی دیگر، سویه‌ی ارتباط نویسنده با روایتش و جهان درون و پیرامون آن توجهی نمی‌شود. از این زاویه اما اگر نگاه کنیم، آنچه در آن لحظه «همزادپنداری برعکس یا مرکب» خواندمش، تنها نه یک شگرد است و نه از یک سویه، بلکه می‌توان از اساسی‌ترین ریشه‌ها در نطفه‌بندی و شکل‌گیری داستان فرضش کرد. فکر می‌کنم نویسنده تا در این «همذاتپنداری مرکب» درگیر/جاگیر نشده باشد، نه خواهد توانست از دایره‌ی بازی و تمرین و تکرار بیرون رود، نه چرخه‌ی «بازار»، نه اثری یگانه، جاندار و ماندگار پدید آورد. از «بازی» که بگذریم، منظورم از «تکرار و تمرین» این نیست که چنان آثاری حتمن و حکمن کم‌ارزش است، و منظورم از «بازار» هم تنها نوشتن آثار قالبی پرفروش به‌قصد کسب درآمد، یا بازار پر تنوع سرگرمی/آموزشی (در کتاب، نمایش یا سینما و تلویزیون) نیز نیست؛ بلکه هر «بازار»ی که در آن «خود» را - به هر شکلی و با هر دست‌آوردی- عرضه می‌کنی تا به چیزی دست‌یابی؛ محبوبیت یا شهرت یا درآمد، یا اصلن فقط ابراز وجود و دیده شدن. 
*
در نقل قولی از ترومن کاپوتی، نویسنده‌ی متن داستانی فیلم معروف «صبحانه با تیفانی» در اشاره‌ای به گرایشش به گونه‌ی ادبی «داستان کوتاه» آمده است: «اگر آدم داستان کوتاه را جدی بگیرد، آن وقت این گونه‌ی ادبی به عقیده‌ی من به صورت دشوارترین گونه در ادبیات منثور درمی‌آید؛ چرا که هیچ گونه‌ی دیگری مانند آن تا این اندازه از نویسنده انضباط طلب نمی‌کند.» گذشته از این که این نظر را بپذیریم یا نه یا آن «ویژگی» مورد نظر را همچون کاپوتی منحصر به این «گونه‌ی ادبی» بدانیم یا نه، «داستان کوتاه»، هم تمرکز و هم انضباط ویژه‌ای طلب می‌کند؛ چه برای نویسنده، چه برای خواننده‌ی آن. تاکید بر این نکته شاید از این زاویه هم ضروری باشد که کم‌توجهی و ناآشنایی با ادبیات داستانی، بسیاری را بر این باور رسانده که نوشتن «داستان کوتاه» از داستان بلند/ رمان ساده‌تر است، زیرا «کوتاه» است؛ یا، در کنار کوتاهی، بیشتر گردِ محور مسایل روزمره می‌گردد و (پس لابد) نیازی به تعمق و پژوهش چندانی ندارد. برخی راهنمایی‌ها (به نویسندگان جوان/ نوپا) با این مضمون که «از نوشتن درباره‌ی تجربه‌های شخصی آغاز کنید؛ از آنچه می‌شناسید و ملموس و نزدیک است..» نیز به این برداشت دامن می‌زند. بسیاری از خوانندگان، نویسنده‌های داستان‌های کوتاه را «در حال تجربه کردن» فرض می‌کنند و تا اثر داستانی بلندی از آن‌ها منتشر نشود، چندان به عنوان «نویسنده‌ی جاافتاده» به رسمیت نمی‌شناسندشان. بسیاری از داستان‌نویسان نوپا هم پس از نوشتن یا انتشار تعدادی داستان کوتاه، فکر می‌کنند حالا «وقتش رسیده» که به رمان‌نویسی‌‌ بپردازند؛ زیرا «تمرین‌»هاشان را با آن داستان‌های کوتاه کرده‌اند و می‌توانند - یا باید- «به مرحله‌ی بالاتر»ی قدم بگذارند تا خواننده‌ها هم آن‌ها را «جدی‌تر» بگیرند. یک مورد دیگر هم که گاه به چنین برداشت‌هایی دامن می‌زند، ناروشنی در «تعریف» و کم‌توجهی به تمرین‌ها/تجربه‌های برخی از نویسندگان صاحب‌نام در زمینه‌ی «داستان کوتاه کوتاه (یا مینیمال/ داستانک) است. نویسندگان نوپا نمونه‌های مشهور چنان داستانک‌هایی را می‌گذارند پیش رو (بر فرض، این بازی/داستان‌‌چه‌ی معروف همینگوی- داستان شش کلمه‌ای- را: «کفش نوزاد، استفاده نشده، برای فروش.» یا این اثر برشت را: «مردی که مدت‌ها بود آقای کوینر را ندیده بود به او سلام کرد و گفت، شما اصلن تغییر نکرده‌اید؛ آقای کوینر پاسخ داد، عجب! و رنگش پرید.») و با خود می‌گویند اگر این‌ها «داستان» است، پس فلان نوشته/روایت چرا نباشد؟ و البته در خیلی از موارد هم اشتباه نمی‌کنند و آنچه می‌نویسند، «داستان» است، ولی اغلب در همان محدوده‌ای که هر بار که دگمه‌ی شاتر دوربینی را فشار می‌دهیم، «عکس»ی ثبت می‌شود. و این عکس‌ها گاه جذاب و خوب هم از کار در می‌آید، یا دستکم یادگارهایی لذت‌بخش در آلبوم‌های دوستانه و خانوادگی و خصوصی. 
*
عنوان «داستان کوتاه» برای «تعریف» یک گونه‌ی ادبی/ داستانی، مدت‌هاست که در همه‌ی زبان‌ها جا افتاده و رایج است؛ اما در تمام فرهنگ‌ها تعریف روشن یا دریافت یک‌سانی از آن نیست. اغلب «تعریف»های رسمی و سطحی، طبق «سنت» بر «کوتاه» بودن متن‌های داستانی در این گونه به عنوان اولین یا گاه «مهم‌ترین» اصل تکیه دارد و در پی آن، بر «تمرکز» (ماجرا و شخصیت و محدوده زمانی وقوع ماجرای محوری). گرچه «کوتاهی» را می‌توان تا حد معینی از ویژگی‌های «داستان کوتاه» دانست، اما تنها تا حد معینی. بحثم اما این نیست. در واقع، آنچه در پی آن یادداشت کوتاه و رسیدن به مفهوم «همزادپنداری مرکّب» ذهنم را مشغول کرد، ناقص بودن، سطحی بودن و گاه بی‌ربط بودن «تعریف»های رایج «درسنامه‌ای» است، و تاکیدهای- گاه بسیار زیان‌آور‌ ِ- آن تعریف‌ها بر فورمول‌بندی کردن سطحی «عناصر و ابزارهای داستانی». فکر می‌کنم ایراد اصلی در همین «تعریف»هاست. تعریف‌های رایج و رسمی و سطحیِ ِدرس‌نامه‌ای. این قبیل تعریف‌ها را باید دور ریخت. یا دستکم مرور کرد و کنار گذاشت. تکنیک‌ها و عناصر و ابزارها را نه، تعریف‌ها را؛ تعریف‌هایی که بلافاصله در توضیح «داستان کوتاه» حرف «هزار و پانصد کلمه» را پیش می‌کشند و در توضیح «راوی» بلافاصله «اول شخص یا سوم‌شخص»، و کار به «فضا» که می‌رسد از «خانه یا کوچه یا اداره» حرف می‌زنند و «اوج و گره و فرود» و صفحه پشت صفحه یا گفتار پشت گفتار انواع «شخصیت مسطح یا کروی» و «قهرمان و ضد قهرمان» و…، و دست آخر، چه نویسنده‌ باشند (در به‌اصطلاح «کارگاه‌»ها) چه درسنامه‌نویس و ناشر ِفرمول‌های معجزه‌گر «چگونه داستان بنویسیم و منتشر کنیم»، با آن تعریف‌ها، قالب‌/قفس‌های پذیرفته‌ی مکرری را به‌خورد می‌دهند تا یا عکس‌برگردان‌های خود را تکثیر کنند، یا کارمندان قلم‌ به‌دست روایت‌های مکرر در مکرر برای چرخه‌ی رونق در «بازار» کتاب. ولی «داستان» زنده و ماندگار در این تعریف‌ها و فورمول‌ها نیست.

پس کجاست؟

این از آن سوال‌هاست که پاسخ ندارد. یعنی نمی‌شود آن را از کسی پرسید و او هم در چند جمله یا پاراگراف پاسخ بدهد. اشکال آن درسنامه‌ها و کارگاه‌ها هم در همان پاسخی‌ست که یکی می‌خواهد بگیرد و یکی مدعی می‌شود که خواهد داد. فکر می‌کنم همه‌ی تعریف‌ها را باید دور زد و از جایی دیگر، زاویه‌ای دیگر نگاه‌شان کرد. یکی، همین «همذات‌پنداری» مثلن. دورش که بزنی، جور دیگری می‌بینش. مرکّب، با نبضی در رفت و برگشتی چندوجهی، زنده، بی‌بازی. یا، شاید دور/دایره‌ای در هم پیچ که از همزادپنداریِ معکوس نویسنده/پدیدآورنده با جهان پیرامونش آغاز می‌شود و در مسیر گذارش از/ با/ در تخیل و تکنیک (بر دوش همان عناصر و ابزارها) به خود/مخاطب می‌رسد و در او/خود می‌گسترد، شکل می‌گیرد، بازتکثیر می‌شود. 

هر روز هزارها هزار داستان نوشته (و منتشر هم) می‌شود. بسیاری از آن‌‌ها را می‌خوانیم و لذت می‌بریم، و می‌گذریم. من در این تمرین‌های هفت هشت ماه گذشته شاید شش هفت هزار عکس گرفته باشم. خیلی‌هاشان را دوست دارم. بعضی قابل قبول و بعضی حتا خوب از آب درآمده. اما آن «آن»، آن‌ آن ِ یکتا که آن باشد و بماند؟ اینجاست که می‌رسم به دو چیز: یک، آن که تنها این وجه (همین همذات پنداری مرکب مکرر) کافی نیست و کار می‌تواند (خاصه در داستان) در گوشه‌های دیگر بلنگد؛ از جمله در کم‌توجی به همان «عناصر و ابزارها»، و دو، آن وجه دوَرانی ِ همذات‌پنداری، آن ترکیب مکرر، آن بده‌بستان مکرر بین هنرمند و مخاطب در نبضی که دست آخر در دو سو خواهد زد؛ و هر بار، در هر رگی، با زنگ و رنگ دیگری. 
اینجاست که خیلی «حرف»های دیگر را هم می‌شود دور ریخت، یا دستکم مرور کرد و از کنارشان گذشت. حرف‌هایی که از کافکا تا همینگوی و از جویس تا فالکنر و کارور، یا این سو، از هدایت تا گلشیری و ساعدی و از بهرنگی تا دولت‌آبادی و دانشور و وفی و …، «تنها» شگردها را زیر ذره‌بین می‌گذارد و «تنها» در سطح «تعریف»ها دنبال میزان تسلط بر «زبان و بیان» برای تعیین و تبیین دامنه‌ی حضور اهمیت‌/ارزش‌ آثارشان می‌گردد.
نبض زندگی و حضور «اولیس» و «پیرمرد و دریا» و «در بستر مرگ» فقط در تسلط جویس و همینگوی و فالکنر بر فرمول‌ها و شگردها نیست که می‌زند. نبض زندگی و حضور «کلیسای جامع» و «ناطور دشت» و «شازده کوچولو» نیز.