ده یازده ساله که بودم، فکر میکردم وقتی بزرگ شوم استاد دانشگاه خواهم شد و ادبیات تدریس خواهم کرد. آن رویای کودکانه اما دوام چندانی نیافت. پدرم پزشک ارتش بود، و ما اغلب مسافر و موقت. بعد از دوران دبستان، نخستین مهاجرت اساسی ما از شرق به غرب، از خراسان به آذربایجان رقم خورد. آنجا، در ارومیه بود که در سیزده سالگی با تئاتر آشنا شدم و رویای دیگری جای رویای تدریس ادبیات را گرفت. سراسر دوران دبیرستان را ساکن ارومیه بودم. در همین دوران نخستین سیاه مشقهایم را – در قالب قصه، شعر، و چند نمایشنامه و فیلمنامه – نوشتم. ضمن همکاری با گروه تئاتر خانه جوانان و سپس اداره کل فرهنگ و هنر، چند ماهی هم پیش و پس از انقلاب به عنوان بازیگر و گریمور در استخدام کارگاه نمایش رادیو و تلویزیون بودم، و در رویاهای نوجوانی، شک نداشتم که زندگی و سرنوشتم با بازیگری و کارگردانی گره خورده. ولی انقلاب ضد سلطنتی ۵۷ در راه بود، و جنگ، و خب، آن رویا هم چنان که میپنداشتم تعبیر نشد. در سال انقلاب دیپلم گرفتم و نخست چند ماهی در رشته علوم سیاسی (دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران) بعد هنرهای نمایشی (دانشکده هنرهای زیبا) تحصیلاتی را شروع کردم که در جریان «انقلاب فرهنگی» ناتمام ماند. سالها بعد در کانادا به دانشگاه برگشتم، اما دیگر نه برای تئاتر، که ادبیات انگلیسی و جامعه شناسی. در اردیبهشت ۱۳۶۲ ایران را ترک کردم و پس از گذری یک سال و نیمه از ترکیه و ایتالیا، در تابستان ۱۹۸۴ ساکن تورنتو شدم؛ شروعی دوباره از زیر صفر. در ایران و در مهاجرت، به مصداق «ابن مشغله»، مربوط و نامربوط، خواسته و ناخواسته، به حرفه های متعددی تن داده ام، از نجاری و پرستاری و نامه بری و ظرفشویی و آشپزی و رنگرزی و بایگانی گرفته، تا آموزگاری و روزنامه نگاری و نشر و ویراستاری و ترجمه و …، و تکاپوهایی. در این سالها، با عنوانهایی هم در جامعه معرفی و شناخته شدهام یا خود را شناخته ام: رمان نویس، شاعر، روزنامه نگار، بازیگر و کارگردان، ناشر، و در مواردی آموزگار، اما نه هرگز عکاس. و حالا، در پنجمین دهه عمر، قطعیت این «نه هرگز»، دارد کم کم رنگ میبازد. گر چه اولین عکسهایی که خیال میکردم ارزش نگه داشتن و نشان دادن دارد، در اواسط ۲۰۰۷ در «فلیکر» منتشر کردم، اما عکس و عکاسی برایم تا ۲۰۱۲ هویتی جدی نیافته بود. در اواخر ۲۰۱۲ اولین تجربه ها و تمرینهایم را شروع کردم: تمرینهایی که در اواخر ۲۰۱۳ کاملن جدی و خاص شد، و این بار، با همان شور و شوق و جنونی که هر لحظه بازی روی صحنه یا نوشتن واژه ای در داستانی یا شعری در نفسم حس کرده ام. مثل هر نوآموز دیگری در هنر، مدتی طول کشید تا بتوانم «ژانر» و «صدا»ی خودم را در این هنر پیدا کنم: «عکاسی خیابان»، مردم، آدمها، حسها، و این بار، برعکس کارگردانی یا حتا قصه نویسی، بی هیچ زمینه سازی و صحنه پردازی؛ و همین است که به شوقم می آورد. همین دیدن و ثبت لحظه های گریزان. که ناگهان هست، و ناگهان نیست. این روزها، در کنار آموختن و تجربه کردن عکاسی، کارگاه داستان، و نوشتن رمان «تدفین» و درسنامه ای در پیوند با داستان نویسی، به تمرین نمایش تازه ای نیز مشغولم (خرده جنایتهای زن و شوهری- اریک امانوئل اشمیت - ترجمه: شهلا حائری) که در تابستان ۲۰۱۵ روی صحنه خواهد رفت.
--------------------------------------------------------------------
:کارنامه
آموخته ها
هنرهای نمایشی (بازیگری و کارگردانی) دانشکده هنرهای زیبا، دانشگاه تهران
ادبیات انگلیسی / جامعه شناسی / دانشگاه یورک، تورنتو
مسئولیت ها
جانشین کارشناس تئاتر اداره فرهنگ و هنر آذربایجان غربی ۱۳۵۹
مدیر هماهنگی و روابط عمومی/ ماهنامه سايبان ۱۹۹۰ -۱۹۹۲
مدير مسئول/ ماهنامه سپيدار ۱۹۹۲ -۱۹۹۴
۱۹۹۵ - ۱۹۹۷ سخنگوی هيأت دبيران انجمن نويسندگان ايرانی در کانادا
موسس و مدير نشر افرا ۱۹۹۵ تا کنون
عضو جایگزين هيأت دبيران کانون نويسندگان ايران - در تبعید ۱۹۹۹ - ۲۰۰۱
دبیر بخش داستان و طنز/ ماهنامه «ادبیات و فرهنگ» ۲۰۰۱ - ۲۰۰۳
مدیر و سردبیر/ هفته نامه سپیدار ۲۰۰۰
سردبیر / گذار: چشم اندازی برای حقوق بشر و دموکراسی در ایران ۲۰۰۶ - ۲۰۰۸
مدیر و مدرس ادبیات داستانی / کافه رنسانس آکادمی – تورنتو / ۲۰۱۱ تا کنون
:نوشته ها
رمان
- گُسل
- کافه رنسانس
- به بچه ها نگفتیم
- بندباز آماتور
شعر
- سبز
- رنگ
- هفده روایت مرگ
داستان کوتاه
آبی / پنج داستان کوتاه / ۱۳۵۷
عقرب / شش داستان کوتاه
قصه های بعد / سه داستانک
متن نمايشی
ديوانگان / نمايشنامه
بشکن بشکنه، بشکن / نمايشنامه
يک شب / نمايشنامه
پارتی / نمایشنامه
هراسه / فيلمنامه
مقاله
نیم نگاه: مهاجرت فرهنگ، فرهنگ مهاجرت: سی مقاله در نگاه به فرهنگ و جامعه
گژآرش گُمان شکن: سی مقاله در نگاه به فرهنگ و جامعه / انتشار در نشریات، وبلاگ و فیسبوک
زبان ما، از آغاز تا زمان ما / درسنامه برای آموزش زبان و ادبیات فارسی / طرح و ویرایش / ۲۰۰۳
……………………………………………..
بر صحنه
قتل در ميکده ( گوته) ۱۳۵۴
از پا نيفتاده ها (غلامحسين ساعدی) ۱۳۵۴
رهگذرهای درون شب ( نادر ابراهيمی) ۱۳۵۵
بازی تلخ (غلامرضا عزيزی) ۱۳۵۵
آرامش (غلامرضا عزيزی) ۱۳۵۵
در حضور باد ( بهرام بيضايی) ۱۳۵۵
جانشين (غلامحسين ساعدی) ۱۳۵۶
ميراث ( بهرام بيضايی) ۱۳۵۶
کائوچو ( نادر ابراهيمی) ۱۳۵۶
حالا چه احساسی داری گنجشک کوچولو ( کامران بزرگنيا) ۱۳۵۶
ریل ( محمود دولت آبادی) ۱۳۵۷
ماجرای عجيب ( تنسی ويليامز) ۱۳۵۷
چنلی بئل ( محمد يزدانپناه) ۱۳۵۷
خيبر (غلامرضا عزيزی) ۱۳۵۸
پسر ( به خاطر آزادی – ملادن اولياشا) ۱۳۵۸
باغ آلبالو (آنتون چخوف) ۱۳۵۸
حرّ (عباس فرحبخش) ۱۳۵۹
ولد کشته ( صادق هاتفی) ۱۳۵۹
حسنک ( سعيد سلطانپور) ۱۳۵۹
من دارم تشریف میارم! (ایرج امینی) ۱۳۶۰
نقالی – مجلس سهراب کشی / بیش از ۱۰ اجرا از ۱۹۸۹ تا ۲۰۱۱
جانشين (غلامحسين ساعدی) ۱۹۹۲
ميراث ( بهرام بيضايی) ۱۹۹۵
آسید کاظم (محمود استادمحمد) ۱۹۹۷
قربانی (هارولد پینتر ) ۱۹۹۹
آهای کی اونجاست؟ (ویلیام سارویان) ۲۰۰۵
ماجرای ناموس پرستان (غلامحسین ساعدی) ۲۰۰۷
زنی با سگ ملوسش (آنتون چخوف/ ویلیام فرایل) ۲۰۱۳
یک دقیقه سکوت (محمد یعقوبی) ۲۰۱۳
When I was a kid (early 70s) I used to wishfully dream of becoming a university professor and teach literature. Then, a couple of years later, I discovered theatre and performed my first feature role in a play when I was 13, so at around 15, I was quite positive that a glorious career as an actor and director would be my lifelong destiny. Hmmm… the revolution (1979) against the Pahlavi Dynasty in Iran was on it’s way, and the non-sense war between Iraq and Iran, and well, though I had performed in over 20 plays and directed 5 before I left Iran at around 22, that second dream didn’t work out quite well, either. I left Iran in May 1983, resided in Canada in June 1984, and somehow forced to let go of most of my youthful dreams to start over from the scratch. Not much regrets though; dreams don’t let go quite easily. Besides, literature and art weren’t just dreams to me..
Since then, I have been recognized as a novelist, poet, journalist, actor and director, publisher, and at some points even a teacher (well, a storyteller, to cut it short, in each and any dignified honest moment of my life) but never a Photographer. Hmmm.. apparently one should listen carefully when people say: “never say never!”
Though I had uploaded my first photos on Flickr in mid 2007, that "never" only started to fade when I began experimenting and learning photography quite passionately in mid 2012, and it took me a while to find my own style, genre and language, my own voice: Street Photography. I am still quite new in the world of Photography, learning and experimenting with limited equipments and knowledge, though with the same insane force that I feel in every breath that I take on stage or with my words in my stories. In 2014, I participated in Istanbul International Photography Festival (FotoIstanbul 2014 ) and a collection of my photos (Lonely Souls of Toronto) was among the other accepted slideshows from streets around the world. Later this year, I participated in a competition at the World Street Photography and two of my photos (out of over 15,000 participated photos) were among the finalists chosen by the organization's jury and are to be published in it's 2015 Street Photography Year Book.
I studied Performing Arts at the University of Tehran, faculty of Fine Arts (1983) and English Literature and Sociology at the York University in Toronto, Canada (1997-2001). During the last three decades in Canada, I have published seven books, including novels, poetry selections, a textbook on Farsi language and literature, a collection of analytical articles, and numerous other articles and reviews in various periodicals and webzines. I have also directed and performed in a few plays and independent movies, including The Great Narration of Rostam and Sohrab (a one-man show performance based on the ancient epic of Shahnameh, performed in a traditional Iranian form of story telling called Nagghali) which was first performed in 1989 to honor Ferdowsi and the Shahnameh’s Millennium; announced by the Unesco. It has been since preformed in numerous other occasions in Toronto, Montreal, Ottawa, and Sydney (Australia). My latest project was directing and acting in a Farsi adaptation of The Yalta Game (a play by Bryan Friel based on Anton Chekhov's Lady with a Lapdog) in December 2013, and performing the feature role in Mazdak Taebi's adaptation of The Blind Owl by Sadegh Hedayat.
My first novel, Gossal (The Rift) was published in 1995. It was then reprinted twice and was praised by critiques and literary reviewers as one of the best Persian contemporary novels created in exile. Then my second novel, Café Renaissance, in 1997, and the third, We Didn’t Tell the Kids, in 2003. Two other novels (The Amateur Tightrope-walker and The Funeral) are yet to be published.
I have been a member of the Iranian Writers Association (in exile), once board member and the representative of the board in North America (1999-2001), one of the founders and twice board member of the Association of the Iranian Writers in Canada (1995-98), and PEN Canada, by which I was granted an honorary residency in the Banff Centre for Arts in 2005.
Currently I am working on my fifth novel, a textbook on Fiction Writing, running a series of workshops on Creative Writing for Iranian-Canadian participants, rehearsing a new play (Farsi adaptation of "Partners in crime" / Petits crimes conjugaux by Eric Emmanuel Schmidt), while discovering photography in the Town within the Town of mine...
فیلم
میترا (مزدک طائبی) ۲۰۱۲
بوف کور (مزدک طائبی) ۲۰۱۴
کارگردانی
کائوچو ( نادر ابراهيمی) ۱۳۵۶
از پا نيفتاده ها (غلامحسين ساعدی) ۱۳۵۷
آرامش (غلامرضا عزيزی) ۱۳۵۹
بازی تلخ (غلامرضا عزيزی) ۱۳۵۹
حرّ (عباس فرحبخش) ۱۳۵۹
من دارم تشریف میارم! (ایرج امینی) ۱۳۶۰
۱۹۸۹ - ۲۰۱۱ نقالی - مجلس سهراب کشی
ميراث ( بهرام بيضايی) ۱۹۹۵
زنی با سگ ملوسش (آنتون چخوف/ویلیام فرایل) ۲۰۱۳
………………………………………………
منتشر میشود
بندباز آماتور رمان
تدفین رمان
کافه رنسانس رمان / چاپ دوم
گسل رمان / چاپ چهارم
جهان بی جنون به چهکار آید؟ / فکرها و حرفهایی در پیوند با داستان نویسی
دیگرانگی / مجموعه ی مقالات فرهنگی و اجتماعی
دور و دیر گزینه ی شعر
The Blind Owl (behind the scene) Toronto, 2014
Director: Mazdak Taebi
Photo credit: Siamak Eskandari